تبليغاتX
گـــــــــــــا ه + نــــــــــــــامه

مهدي جان !!!

 

مي دانم كه اكنون آنجا ايستاده اي كنار آن تل خاكهاي مانده از گنبد و مناره ها و ناباورانه به آنها نگاه مي كني و به جاهليتي  مي انديشي كه هنوز در تاريخ طنين انداخته ...

 

و مي انديشي چگونه هنوز جماعتي باور ندارند كه حادثه در و آتش و مسمار حقيقتي دردناك است  ، حال آنكه مي بينند چگونه حرم پدر و جد بزرگوارت را خراب كردند ...

 

و آن جاهلان كوردل نمي دانند كه حرم آنان در دل ماست . در ميان اشكهاي مان و در لبهايي كه ذكر اللهم عجل لويك الفرج مي گويد ...

 

مهدي جان يادت هست آن بار كه آمده بودم به آن سرزمين نتوانستم به میان سردابت بيايم و عقده دل باز كنم ، گفتم كه روزي ميايم . مي نشينم ميان سردابت راز دل زارم را مي گويم . حالا به كجا بيايم ؟؟؟؟

 

به كجا ؟؟؟؟؟؟

 

              مولا جان اين همه غصه را براي كه گويم جز دل داغدارت ...

 

    ما  در ره اهل بيت جان ميبازيم                   بر سامره و حريم آن مي نازيم   

    آن كعبه عشق را به مهدي سوگند                 زيباتر و با شكوه تر مي سازيم

     ..............................................................        

يه فلش زيبا در مورد همين حادثه  

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 توسط یک برادر |

 

يا رحيم

 

ساعت حدود 7 صبح بود .

 

    پسرك شادمان و مضطرب از رفتن به مدرسه و شركت در آزمون رياضي مقطع چهارم ابتدايي بود . هنوز تا نزديك در نرسيده  بود كه صداي شيون مادرش بگوش مي رسيد . كودك دوان دوان به درون خانه بازگشت و آنچه را از راديو مي شنيد باور نمي كرد . مبهوت مانده بود ...

 

روح بلند آزادگان جهان به ملكوت اعلي پيوست

                                                       

    مادرش ضجه مي زد و اين برايش خيلي عجيب مي نمود . يادش مي آيد چندي پيش كه مادربزرگش از دنيا رفته بود هم مادرش را اينگونه نديده بود .

 

    ناگهان در باز شد و پدر به درون آمد . انگاري برايش غريب مي نمود. اين ديگر پدر نبود . تكه هاي خرد شده پدر بود كه كنار يكديگر قرار گرفته بود . پدر از درون خرد شده بود . پيراهنش را عوض كرد و به سرعت بيرون رفت . لختي بعد بازگشت و به روي زانو نشست . دستش را بر روي سر پسرك كشيد و سعي مي كرد كه براي پسرك مبهوت لبخند بزند .

 

    پسرك در عمق چشمان  پدر اقيانوسي پرتلاطم مي ديد و حس مي كرد برعكس هميشه كه اگر دلش گرفته بود ، دوست داشت به آغوش پدر رفته و بگريد اينبار پدر بود كه دوست داشت  در آغوش  پسرك  گريه كند . پدر رفت و تا چند روز بازنگشت .

 

    كيف مدرسه اش به آرامي از دستش افتاد و آرام شروع به گريستن كرد . هيچكس نبود كه حتي آرامش  نمايد . او مي گريست . آخر قرار بود تابستان همان سال براي ديدن همان پيرمرد دوستداشتني و نوراني به جماران برود . او ديگر امام را نديد و هيچگاه نتوانست دوزانو جلو تلويزيون بنشيند و چشم بدوزد به آن پيرمرد دوستداشتني ...

 

    سالها گذشته و آن پسرك حالا خيلي بزرگتر شده اما هنوز غم آن ديدار انجام نشده در دلش مانده و بغضي كه هيچگاه به پايان نمي آيد ...

 

 

                   نسلي كه ياد و خاطره امام را از همان كودكي در دل داشت و دارد

                   

نگارش در تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 توسط یک برادر |
درباره وبلاگ

سید مرتضی خوب گفته ای :
ما بازمانده ایم .
بازمانده ایم از آرمانهای آن امام عزیز و دوستان شهیدت ...
بازمانده ایم ...
و به نظر حقیر آنگاه به خیل آن مردان می پیوندیم که آنی از راه آن امام عزیز و این امانت گرانقدرش (رهبر و مقتدایم سید علی ) خارج نشویم .
سید جان دعایمان کن ...
پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ


Powered by tabnak