
بالاخره چند روز پيش اخراجيها رو ديدم . بهت زده شده بودم . اين همون فيلمي بود كه اين همه سرو صدا كرده بود . يادم مياد اخراجيها پروژه اي بود كه از همون آغاز پروژه همراه با كلي حرف و حديث بود . همون موقع ها يك عده مي گفتند يكي مثل دهنمكي اصلاً چه حقي داره فيلم بسازه و يك عده ديگر كه انگار پديده فيلمسازي ما - اون هم از نوع دفاع مقدسش پيدا شده بود - هنوز فيلم رو نديده شروع به حمايت هاي كور كورانه كردن .
و . . .
بقیه در ادامه مطلب

بسم الرب الشهدا
وما هنوز در محاصره ايم ...
چه آن بيرون از وجود كه تمامي پيرامون مارا دشمن گرفته و چه آن درون كه تمايلات نفساني امان از ما بريده ...
براي فرار از اين محاصره نياز به محركي قوي داريم ، نياز به مشاهده اي قوي ، نياز به بازخواني گوشه هايي خاص از تاريخ را داريم .
... و ما را هي شديم ، از شهرها و خانه ها و برجها دور شديم تا به بيابانها برسيم . تا به ميان تلي از خاك برويم تا ببنيم چگونه توانستند خاك تا افلاك را بپيمايند و چگونه توانستند در آني به خيل اصحاب حسين (ع) بپيوندند .
چه خوب گفته بود سيد مرتضي عزيز كه باب جهاداصغر بسته شده وباب جهاد اكبر هنوز باز است و آنگاه است كه خود را بيشتر در محاصره مي بينيم و حس مي كنيم هنوز در جهاديم . جهادي كه بسا سخت تر است و چه خام انديشيده ايم كه فكر كنيم آن شهيدان عزيز بدون جهاد اكبر به جهاد اصغر پرداخته اند .
درآن سرزمينهاي باقي مانده از آن روزگاران نه چندان دور از فكه و شرهاني تا طلائيه و دوكوهه و شلمچه چيزي مي بيني كه در هيچ جاي ديگري نيست . انگاري راويان و همراهان ما افسانه مي بافند از مردمان خارق العاده اي كه بيشتر به مردمان روزگاران صدر اسلام شبيه اند تا به انسانهاي متاثر از تمدنهاي بشري امروزي ...
دوكوهه و مناجات شبانه مردانش
وقتي در دوكوهه هستي و به ديوارهاي آن مي نگري و به اين مي انديشي كه روزي اينجا فوج فوج جوانان ونوجوانان مي آمدند تا آماده شوند براي شهادت ، چقدر در برابرشان احساس غبطه مي كني .
شرهاني و معراج شهدايش
ياد آن معراج پر از شهيد سال گذشته بخير . ياد آن حال خوش سال قبل بخير . ياد آن مردان غيور آن روزها بخير و حسرت جاي خالي شهدا و يا حسرت جاي خالي ما، در بين شهدا ...
فكه و رملهايش
كه انگاري هركه در صدد عبور از اينجا بوده ، قدم به قدم بايد از ميادين نفسش عبور مي كرده و در هر قدم قسمتي از تعلقات دنيايي اش را جا مي گذاشته و در عالي ترين حالت تمامي تعلق باقي مانده زميني خودش را كه چيزي جز پيكرش نبوده را مي گذاشته و مي رفته ...
هويزه و دهلاويه
كه براي من تجمعي از عشق و عقل و علم بوده است . چيزي كه شايد در تاريخ كمتر تكرار شده است .
طلائيه و سه راهي شهادتش
يادش بخير آن موقع كه در نزديكي طلائيه مانديم و به آن نرسيديم و ياد خاطرات سفر هاي گذشته مي افتاديم و حسرت حس خوش سرزميني كه واقعاً پر است از دانه هاي طلاي وجود ذي قيمت بهترين مردمان اين ديار .
شلمچه و غروب رازدارش
انگاري بوي خوش كربلا از آن دورها كه حالا اينجا چه نزديك مي نمود ، مي آمد . حس قدم زدن در بين الحرمين به من دست مي داد و خودم را دوباره در نزديكي قبور هفتاد و دو تن مي ديدم .
اروند كنار و همهمه غواصانش
تجسم عبور بسيجيان خميني از يكي از خشمگين ترين رودهاي جهان چقدر برايم غرور انگيز بود و هنوز هم پر از حس خوش عزت هستم وقتي مي بينم باز هم فرزندان اين ديار مرزبانان خوبي براي متجاوزين هستند .
خرمشهر يا خونين شهر
تصور تابلوي ايراني كوچك كه تمامي بغض يك ملت در آنجا شكسته شد و دنيا دانست كه هيچ قدرتي از پس ايمان مردمان اين مرزو بوم بر نمي آيد .
يا محول الحول والاحوال حول حالنا الي احسن الحال
خدايا خسته شده ام
از مدنيت غالب بر فضاي جامعه كه ديگر خيلي كم بوي خوش مهدويت مي دهد . از حركت پر شتاب دنيا طلبي . از فرار از ارزشها و انها را هر روز بيشتر به سوي كليشه راندن .
انگاري ديگر سخن گفتن از مردمان خوب آن روزگاران تنها مختص برنامه هاي درجه 4 سيما و مقالات صرفاً صفحه پر كن روزنامه ها است . انگاري عادت كرده ايم اسفند ماه به ياد همت و باكري و خرازي بيافتيم و از سر ناچاري فروردين ماه باد آويني و صياد را زنده مي كنيم ...
يادش بخير كوچك بودم اما آن پيرمرد دوست داشتني جماران را خوب يادم هست و مي نشستم كنار آن جعبه جادويي و آن چهره هاي دوست داشتني را مي ديدم كه چه از ته دل سخنان رهبرو مقتدايشان را گوش مي دادند .
خدايا باز هم حال و هواي سال نو شده و من در تكاپوي نو كردن همه چيز هستم . هنوز مقلب القلوب را نفهميدم .و نمي دانم آن تدبير كننده در ليل و نهار چه چيز را براي سال جديدم در نظر گرفته است . خدايا حالم را به بهترين حالها تغيير نما كه كاش آن حال ، حال شهدا باشد .
كاش حال خوش آنان را داشته باشيم در لحظه وصل ...